خيلي دلم گرفته با كي درد دل كنم به كي حرفاي دلمو
بگم
تا كمكم كنه تا باعث ارامشم بشه
دلم ميخواست همين لحظه حرم امام رضا بودم
از دلتنگي هام ، از غم و دردام ،از ارزوهام بگم با
اقا
بگم اقا جون خسته ام، بريدم ، نا اميدم نكن، درياب منو

به خاك پاك زائرات به حرمت صحن و سرات
منم بشم كبوترت پر بزنم
دور سرت
هزار تا ارزو ميگم به ضامن اهو ميگم
اونوقته كه رها ميشم مثل
كبوترا ميشم
بغض ماهی ها شکست
و آنقدر گریه کردند
که دریا به وجود آمد
اگر بغض من هم بشکند
تمام خشکی ها دریا می شود
پس آن وقت تکلیف گلها چه می شود
چه سخت است لحظه سكوت
كه يك دل پر از فرياد داري و
بايد سكوت كني
جه سخت است سكوت
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند
حیف من
زاده ی امروزم
خدایا
جهنمت فرداست
پس چرا
امروز می سوزم
خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی
خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد
خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری
خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد

هميشه يه کسايي بودن که بهم ميگفتن چرا تو عشق نداري؟
هميشه بودن کسايي که بهم بگن عشق يعني زندگي
ميگفتن اگه عاشق نشي يعني زندگي نکردي
ولي بهم نگفتن اگه اسير يکي بشي دلت ميسوزه
بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتيش ميکشن
بهم نگفتن اگه تموم روز ببينيش بازم دلتنگش ميشي
بهم نگفتن ممکنه يه روز بذاره بره
بهم نگفتن که تو پشت سرش اشک ميريزي
ولي اون بي اعتنا ميره
بهم نگفتن تو ديوونش ميشي ولي اون بي خيالت ميشه
فكر مي كنم كه عاشقي دليل زنده بودنه
دليل مهرباني و پاكي و ساده بودنه
پايه عشق معرفته ،عاشقي يك لياقته
نشانه هاي عاشقي وفا ،صفا ، صداقته
تمام ديشب را مثل هر شب به تو فكر كردم
ميان سكوت كوچه ها و پاييزي كه بر زمين نشسته
و به تصوير تو خيره مانده
واشك هايي كه آرام آرام چكه كردند
روي همه خاطراتم
باد می آید
بوی طوفان می دهد
پرچم بی کسی ام را به اهتزاز در می آورد
آسمان دلم را پر از گرد و غبار می کند
و به همان ناگهانی که آمده بود؛ می رود
همیشه اینگونه بوده است
همگان
ناگهان می آیند
و ناگهان می روند
چه حیف
وقتي بغضم شكسته شد
و نفس هايم
غرق شد در اندوه و بي تابي
فقط سكوت با من بود
گاهگاهي كه تنم خسته از لحظه ها
به سوي تلخ ترين مرداب زندگي كشيده مئ
شد
شب هايي كه بالشم
خيس از اشك شبانه و حسرت
فقط سكوت با من بود
ديري است
كه با درد خود هم اشيان شده ام
و هنوز
سكوت با من است
تا به كي
اشك من ،
مقيم آباديه پاييز؟
درگذر
از دره هاي مه گرفته روزگار
لهجه تند باران پاييزي
در چشم من
جز شوقي بي عطش نيست
حتي
در وسعت نا پيداي شب بي فرجام
زمزمه باد بي رحم
در گوش من
هذياني بيش نيست
اما
در فصلي كه مرگ به تاراج خواهد برد
اه!
اشك من
مئ خواهي براي كدامين درد از هزاران دردم مرهم باشي ؟
دوستان عیبم کنندم که چرا دل به تو دادم

بایداول
به تو گفتن که چنین خوب چرایی
شوري اشك هايم
زخم صورتم را مي سوزاند
اين زخم زندگي است كه مدت ها مرا
همراهي مئ كند !
دست سردي نيست
تا اشك هايم را پاك كند
و مرهم زخمم باشد.
در بسته است
كسي نمئ آيد
نگاهم به در خيره مانده است !
اتاق سرد است
همه چيز سرد است
ولي من سردم نيست
گرما همه بدنم را مئ سوزاند
كسي نيست خاموشم كند ؟
باز اشك هايم جاري مئ شود
اين بار ديگر ،
صورتم نمئ سوزد
دلم از اين همه تنهايي
آتش مئ گيرد و مئ سوزد

